بنام خدا
دوستان گرامی سلام. ترم به انتها رسیده و دانشجویانم به شدت در حال خواندن و مرور مطالب هستند و این آخر ترمی از داشتن موبایل ذله می شوم. هر کس سعی می کند سفارشی کند. هر کس می خواهد به طریقی نمره بگیرد. این اخلاق ما ایرانی ها است شاید که حتی بعضی ها که خودشان نمره خویش را می گیرند هم سفارش می شوند. معلمی این نمره دادنش از همه چیزش سخت تر است. اینجا معلم باید قاضی شود و قضاوت کند که دانشجویش لیاقت قبولی دارد یانه! به همین خاطر آن هایی که به طریقی نمره قبولی نمی گیرند به شدت ممکن است از دستمان دلخور شوند. اما اگر بخواهیم از حداقل های موجود کوتاه بیاییم، بیسوادی مهندسان یا دیگر دانشجویان دودش به چشم همه خواهد رفت. پس تا اطلاع ثانوی از دانشجویان گرانقدر درخواست می شود که برای نمره زنگ نزنند که اعصابش را ندارم.
خاطرات جنگ را کمی می نویسم.
از آقای نرگسی خدا حافظی کردم. از دلداری دادنش از حسن خلقش خیلی خوشم آمد. مثل این می ماند که تیمساری سربازی را تحویل بگیرد. خلاصه کلی روحیه گرفتم. از بچه های دانشجو امید حضرتی آشتیانی و حمید مسکرانی را دیدم. حال و احوالی کردیم و سراغ سایر دانشجویان را گرفتم. از اسارت حسین خیلی ناراحت بودم. ساعت ۵ عصر که هوا خنک شده بود در بالای آبشار در پناه کوه جمعمان کردند و توضیحات لازم را راجع به عملیات شب دادند. دو گروهان از سه گروهان قرار شد امشب عمل کنند. گروهان یک که ما بودیم و گروهان ۳ و گروهان ۲ را به عنوان ذخیره گذاشتند در کنار چشمه بماند. یک روحانی در کاروان بود که لباس رزم پوشید فکر می کنم نامش هاشمی بود و اهل ملایر بود و از آن طلبه های دهن گرم بود. به او گفتم که شما خوب است نیایید، گفت دلم نمی آید. بچه های گروهان ۳ همه از اهالی ملایرو نهاوند بودند و او نیز بخاطر همشهری بودن بیشتر با بچه های آن گروهان گرم می گرفت. ساعت ۶ عصر فرمانده لشگر با یک عینک دودی از هیلیکوپتر پیاده شد و از فرمانده گردان ها آخرین اخبار را گرفت. و بعد هم سوار هیلیکوپترش شد و رفت چقدر دلم می خواست جای او باشم. قبلا یک بار با او سر زودتر فرار کردنش در حمله چهلچراغ دهن به دهن شده بودم. بخاطر اینکه در بین کو هها بودیم از طرف عراقی ها شلیکی به سمت هیلیکوپترش نشد. او قبل از رفتن از حاج آقا درخواست کرد که منبری برود و حاج آقا هم سعی کرد مقداری در باب شهادت برایمان سخن بگوید. وحشت مرگ در بعضی از چهره ها پیدا بود. از دانشجویان آقای هاشمی و آقای رئیسیان جزء بچه های تعاون بودند. هر دو جسه کوچکی داشند به آن ها گفتم اگر من مجروح شوم شما با این ضعف جسمانی چطور می توانید کمک کنید. آقای رئیسیان گفت من تیکه تیکه می کنمت و هر دفعه یک تیکه را به عقب می برم!. از این روحیه و طنزپدازی اش کیف می کردم. قرار شد ابتدا گروها ما عمل کند و در تپه ای که قبل از ارتفاع سفید کوه قرار داشت مسقر شود و مواظب باشد که بچه های گروهان ۳ که بعد از ما می آیند توسط عراقی ها در پای تپه تک نخورند! ادامه دارد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 13:21  توسط علي محمد نظري
|
بنام خدا
ماه آذر بدون قطرهای باران به انتها رسید و باز دلشورگی خشکسالی لرزه بر دلم می اندازد. الهی برسان باران را که تو بهترینی و تو بخشنده ترین! اگر به گناهان ماست که باران نمی آید که باید صد سال خشکسالی باشد تو قلم عفو بر این گناهان بکش و به بخشندگی ات بنگر که تو روزی رسانی. ما را کسی غیر از تو نیست یاری رسان به ضعف ما بنگر و قدرت خویش و برسان آن آرامبخش را.
این ترم هم رفت و چقدر احساس خستگی آن بر دلم مانده است. خوشبختانه بعد از سه سال کار و جواب دادن جدی اینجانب با داور ژورنال جبر خطی و کار بردهای آن که معلوم شد آقای لافی از کشور ایرلند بوده است این مقاله پذیرش گرفت و خستگی این سه سال کلنجار رفتن بر تنم نماند و خوشحالم که در زمینه مقادیر ویژه معکوس ماتریسهای نامنفی ما هم توانستیم مطلبی جدید اضافه نماییم. احساس خوبی بعد از پذیرش مقاله به انسان دست می دهد وصفش سخت است ولی یک حالتی مثل آب شدن قند در ته دل دارد. به خانم شرافت هم که در این کار اینجانب را یاری فرمودند تبریک می گویم.
این خاطرات جنگ هم دارد شماره آخرش را می گذارند. نوشتم که دشمن ارتفاعات مشرف به دشت پر از تپه ملکشاهی را تصرف کرده بود. باورش سخت بود که توانسته باشد این ارتفاعات صعب عبور را فتح کند که واقعا اتفاق افتاده بود. می دانستم بزودی راهی می شویم که بعد از چند روزی که صبحگاهها جدی تر شده بود به راه افتادیم به امام زاده پیر محمد رسیدیم فکر کنم حوالی 16 مرداد ماه بود و هوا خنک تر شده بود. نزدیک ظهر بود که رسیدیم. من به دنبال بچه های توپخانه و دوستان و آشنایان قدیم بودم که خبر دار شدم حسین کندری دوست بسیار خوبم در جریان افتادن ارتفاعات سفید کوه به دست دشمن با دو دیده بان آذری زبان یکراست به داخل عراقی ها رفته اند و اسیر شده اند. یاد جمله حسین افتادم که می گفت نظری آدم شهید شود ولی اسیر نشود. فکر کنم کمتر از دو هفته به پایان خدمتش مانده بود. خیلی سخت بود خیلی دلم برایش سوخت این آخری پسر عمویش که همبازی اش بود در بمباران همدان شهید شده بود و اصلا روحیه خوبی نداشت. دو دیده بان تبریزی نیز خیلی با صفا بودند و خیلی دوستشان داشتم. چند نفر از دانشجویان را دیدم مقداری خوراک لوبیا داشتند که تعارف کردند و نهار را مهمان شدیم. وسط ناهار بودیم که نظری صدایم کرد با تحکم و بلند که بیسیمت کجاست. من آن را روی تریلی بقل آرپیجیهای بچه ها گذاشته بودم و به شوخی به نظری گفتم که دیدم سنگین است آن را در بین کوهها رها کردم. او رفت و دو دقیقه بعد با سلیمان عزیزی وارد شد که بیسیمت کجاست. من به آقای عزیزی گفتم پیش آرپی جیهای بچههاست روی تریلی! گفت بیاور ببینم با رضا به کنار تریلی رفتیم با بالای تریلی رفتم و بیسیم را برداشته به آقای عزیزی نشان دادم و گفتم اینم بیسیم! از تریلی که پیاده شدم آقای عزیزی گفت پفیوز تو چرا اینطور خدمت می کنی؟ گفتم حرف دهنتان را بفهمید، خو دتانید! گفت می زنم به توی گوشت! منم سرم را کج کردم گفتم بزن که نامرد چنان به توی گوشم زد که آتش از چشمانم در آمد تا آمدم مشتی نثارش کنم رضا دستانم را گرفت و مرا به گوشه ای برد و گفت علی جان شب عملیاتاست تو رو خدا..... آنقدر عصبانی بودم که حساب و کتاب نداشت مجبور شدم کوتاه بیایم. رضا راست می گفت شب عملیات و دلخوری شاید بر نگشتیم! خلاصه بخدا واگذار کردیم و گذشت. ساعت سه بعد از ظهر آقای نرگسی فرمانده گردان توپخانه را دیدم به گرمی تحویلم گرفت و صورتم را بوسید و گفت راست می گفتی قطعنامه قبول شد! تقاضای حلالیت کرد و گفت تو را بجد امام تو یکی امشب زیاد مواظب خودت باش! اگر تو طوریت شود من خودم را مقصر می دانم. گفتم آقای نرگسی پس توکلت کجا رفته!( جمله فیلم دیده بان حاتمی کیا)! ادامه دارد
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 17:33  توسط علي محمد نظري
|
بنام خدا
سلام دوستان گرامیم. هفته دهم کلاسها رو به اتمام است و من خسته از کار زیاد روزشماری رسیدن به پایان کلاس ها را دارم. چقدر دلم برای یک روز تعطیل تنگ شده! چند مدتی است که دارم خودم را امتحان می کنم که ببینم توان حفظ کردن شعر جدیدی را دارم یا نه. فرازهایی از شیخ سمعان منطق الطیر را حفظ کرده ام و قسمتهایی از شعر عقاب مرحوم ناتل خانلری و یکی قصیده از رهی را نیز نیت دارم به اثبات عدم پیریم بیفزایم اگرچه می دانم پیری رسیده است و با تمام وجود احساسش می کنم.
آری ایلام در معرض سقوط بود و شلیک بی امان کاتیوشاها در بلندترین کوه مشرف به شهر خبر هجوم و فشار دشمن برای تصرف شهر را داشت. فرمانده لشکر ۸۴ خرم آباد کفن پوشیده بود و با دست همه را سمت جلو می خواند. ۹ روز تمام بود که در مقابل فشار بی امان عراقی ها دوام آورده بود. مقر لشگر ۱۱ در معرض سقوط قرار داشت و شانس قرار گرفتن در بین کوهها باعث شد که دشمن نتواند آنجا را بگیرد. یک پل بزرگ قبل از مقر لشگر قرار داشت و توسط ارتشیان پایه هایش به مقدار زیادی تی ان تی متصل شده بود و آماده انفجار. پل عظیمی بود و اگر منفجر می شد دشمن نمی توانست به هیچ عنوان به ایلام دست یابد، اما تا آنجا ۱۵ کیلومتری راه بود و باز سازی آن هزینه خیلی زیادی را طلب می کرد. بالاخره هوانیروز به کمک آمد و یک روز ۴ فروند هیلیکوپتر کبری به مدد ایلام آمدند. و از منطقه بانروشان شروع به شکار تانکها در دشت صالح آباد کردند و کاری کردند کارستان! من نمی دانستم این سلاح اینقدر کارایی دارد. ۳۶ موشک با خودش می آورد و هر موشک می تواند تانکی را هدف قرار دهد. تقریبا تمام تانکهای عراقی را از صبح تا ظهر زدند و ارتش و سپاه در بعد از ظهر صالح آباد را از شر دشمنان آزاد کرد و عراقی ها ناامید از تصرف ایلام تا پشت مرز میمک به عقب رفتند و چه شیرین بود پیروزی! خبرهای خوشی بعد از حمله دشمن به اسلام آباد به گوش رسید. تعدادی از ما آماده شده بودیم که سر خود به اسلام آباد برویم که گفتند لازم نیست و لشگر ۲۷ حضرت رسول آنجا مسقر شده است و کار دشمن را یکسره کرده است. کارمان شده بود در پادگان گپ و گفتگو با دوستان دانشجو. تا خبر آوردند دشمن از جبهه ارکواز حمله کرده و ارتفاع سفید کوه را فتح کرده. فکر کنم داشتیم به ۷ یا ۸ مرداد نزدیک می شدیم. فردا بخطمان کردند و از جبهه ارکواز به امام زاده پیرممد رفتیم برای آزادی سفید کوه. من در دسته ۳ قرار داشتم و فرمانده دسته ام سرباز ۲۷ ماه خدمتی به نام غلامی بود. رضا صفاپور تهرانی کمک بیسیم چی من بود و یک بیسیم اسلسان آمریکایی تحویل گرفتم. سلیمان عزیزی فردی خودخواه از فامیل خویش را به عنوان رئیس من معرفی کرد اتفاقا فامیلش نظری بود و تا کلاس پنج نیز بیشتر درس نخوانده بود اما از ان گیرها بود که نگو و نپرس و مرتب جلو دوستان دانشجویم مرا صدا می کرد و می گفت بیسیمت کو! که من هم نشان می دادم. جوان بودم و این امر و نهی ها را نمی تابیدم. مخصوصا از این آقای نظری!
ادامه دارد
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 18:58  توسط علي محمد نظري
|
بنام خدا
سلام دوستان خوب. سراغ ندارم در اين چنين ايامي در اراك برف بر زمين بنشيند. قديمي ترين تاريخي كه بر ياد مانده است 1361 بود كه من سه دبيرستان بودم و ساعت 10 و بيست دقيقه 22 آبان اولين برف بر زمين نشست. ناخودگاه ياد شاملو و شعر زيبايش مي افتم.
برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشین، خوش نشستهای بر بام
پاكی آوردی ای امید سپید
همه آلودگیست این ایام
خدا را صدهزار بار شاکرم که از درگاه لايتناهي اش برايمان برف و باران رحمت فرستاد و گوشه اي از ناراحتي هايمان را کاهش داد. الهي تويي که مي بخشي به بندگانت ما بندگان ناسپاس را فراموش نکن و بر گناهان ما قلم عفو بکش. آمين!. مقدار کمي ديگر تا پايان جنگ مانده و اميداوارم در اين چند وقته که دارم جنگ سال 67 را مرور مي کنم برايتان نامانوس نباشد.
ماشاءالله زنگ زد و تلفني گفت شما نعمت عبدالهي و شمس الدين هاشمي و نفر چهارم بايد به نيروي پياده اعزام شويد و همين حالا خودتان را به محمد فداکار معرفي نماييد. به احتمال زياد شب قرار بود عمليات کنند و نيروي بيسمچي کم داشتند. از پيشنهاد ماشاءالله يکه خوردم. تمام کار بيسم تطبيق توپخانه را من انجام مي دادم و حالا حاضر شده اند مرا به نيروي پياده منتقل کنند. به بچه ها تصميم ماشاءالله را اعلام کردم همه به طرز عجيبي مخالفت کردند. مکان جديد هم يک پادگاني بود در قسمت جنو ب غربي شهر ايلام. ماشيني تهيه کرديم و بار ناراحتي به سمت گردان پياده راه افتاديم. هاشمي گفت من که اطاعت نمي کنم. من هم مبلغ 300 تومان به ماشاءالله براي تعمير موتورش قرض داده بودم و يک چيزي در حد 200 تومان پول برايم بيشتر باقي نمانده بود و ميدانستم ماشاءالله با اين کار آن پول را به من برنخواهد گرداند. خلاصه مردد شدم که بروم يا نروم. نعمت مرد بسيار آقايي بود و گفت نظري از روي قرآنت استخاره کن. يک قرآن کوچک ترجمه مقابل مرحوم الهي قمشه اي که آقاي محمد معصومي از دوستان دبيرستان هديه داده بود همراه داشتم. قران را از کيفم بيرون آوردم و باز کردم سوره مبارکه اسراء آمد فکر کنم آيه 77 بود و در آن نوشته شده بود، اي موسي برو و نترس که تو بر همه ي آنان غلبه خواهي کرد! من اين را به فال نيک گرفتم و گفتم من به نيروي پياده مي روم. نعمت هم قبول کرد ولي هاشمي و دوستش قبول نکردند و از همديگر خداحافظي کرديم. مخصوصا که احتمالا شب عمليات بود و احتمال برنگشتن بسيار. خداحافظي تلخي بود و ميدانستم که ديگر هاشمي را نخواهم ديد. آنها رهسپار گردان توپخانه و احتمالا توبيخ و من و نعمت به سمت پادگان جديد. وقتي به پادگام رسيديم ديديم که نيروها دارند با آيفا به سمت بيرون مي روند. حدس زديم که دير رسيديم و بدون ما دارند به عمليات مي روند به داخل پادگان رفتيم يک چند نفري مانده بودند. هوا داشت تاريک مي شد و آن چند نفر شام مختصر خويش را با ما تقسيم کردند. ساعت 10 شب بچه هاي گردان برگشتند عملياتي نکرده بودند من خودم را به فرمانده محمد فداکار معرفي کردم. او نيز مرا به گروهان 2 معرفي کرد و فرمانده گروهان آقاي سليمان عزيزي! نعمت هم به گروهان 3 منتقل شد. آقاي فداکار احوال آن دو نفر ديگر را پرسيد که گفتم آن ها به نيروي گردان توپخانه رفتند. سليمان عزيزي را نمي شناختم اما محمد فداكار ديپلم داشت و از ناحيه دست مجروح و باند پيچي شده اما به كارش ادامه مي داد. خوشبختانه آقاي محمد زنجاني و چند نفر ديگر از دانشجويان نيز در چادرهاي ادوات در كنار ما بودند و معمولا با فرمانده هماهنگ بودند كه به خط نروند. فردايش محمد با دوربين 110 اش چند عكس را گرفت كه احتمالا تنها عكسهاي من در جبهه اند من لباسهايم را شسته بودم و بدون لباس نظامي اين عكس ها گرفته شد. محمد 23 سال است كه قول داده نسخه اي از آنها را بمن بدهد كه هنوز عملي نشده! دشمن به منطقه بان روشان هجوم برده بود و مقرر لشكر 11 در معرض سقوط. لشكر 84 خرم آباد معروف به 84 شرمنده( چون مي گفتند در تمام عملياتها شكست خورده!) جلو آنها را گرفته بود چند روزي بود كه از هجوم آنها به ايلام جلو گيري مي كرد و تعدادي از گردانهاي لشكر 11 نيز به آنها كمك مي كردند. از خود شهر هم كاتيوشاهاي ارتش كه به سمت عراقيها شليك مي كردند پيدا بود و مي توان فهميد كه ايلام در خطر سقوط بود!
+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 2:28  توسط علي محمد نظري
|
بنام خدا
سلام دوستان. آري قطعنامه 598 پذيرفته شده بود و هنوز پيامي از امام در اين باره شنيده نشده بود. باور نمي كردم كه ايشان قبول كرده باشند. تقريبا يك هفته قبلش پيام بسيار مهمي از ايشان از راديو پخش شد كه يكي از جملاتش اين بود. امروز ترديد در جنگ خيانت به رسول الله است، امروز ايران كربلاست، حسينيان آماده باشيد. اين پيام خودش اتمام حجت با ملتي بود كه بخوبي جنگ را پشتيباني نمي كردند و با همه گرمي كه داشت در دم سرد اين مردم اثر نكرد و شوري برنيگيخت براي هجوم به جبههها! وقتي در مرخصي هم بودم اعزام به جبههها را كه تلويزيون نشان مي داد مثل قديم نبود اقلا مي توان گفت كه تعداد افراد به زيادي قبل نبود. همه فكر مي كردند بزودي جنگ تمام مي شود و به خانههايمان بر مي گرديم اما اينطور نبود. فردا ساعت دو بعد از ظهر در چادر دو نفر از آذري زبانها جمع شديم براي شنيدن اخبار. آنها خوب فارسي متوجه نمي شدند و از من خواستند خوب گوش كنم و براي آنها خبرها را تشريح نمايم. پيام بيسار مهم امام كه اكثرش در باره حج بود شروع شد. خيلي متن زيبايي داشت و بالاخره در آخرهاي پيام نظر امام در مورد قبولي قطعنامه اعلام شد. بدا به حال كساني كه در كنار اين مسئله جهاد و شهادت نبودند. بدا به حال من كه هنوز مانده ام و جام زهر آلود قبول قطعنامه را سر كشيدهام. همه گريه مي كردند. بالاخره نظر امام در اين باره اعلام شد. البته نظر بعضي ديگر از مسئولين نيز پخش شد كه يكي گفته بود جلو ضرر را هر وقت بگيري فايده است! حالا با اين قدرت تانكهاي غربيان در دست عراق من كه ترديد جدي داشتم كه صدام دوباره مثل چند سال قبلش به زير همه چيز نزند. از آقاي هاشمي پيام ديگري پخش شد كه مردم به جبههها بطور جدي هجوم آورند كه بعد از قبولي قطعنامه و فشار صداميان و پيشروي تا 35 كيلومتري اهواز دوباره مردم براي دفاع از مملكت به جبههها حملهور شدند. چند روزي گذشت. خيلي كثيف شده بودم و بدم نمي آمد به ايلام بروم و حمامي بگيرم و تلفني بزنم. حسين كندري 20 روزي بود به مرخصي رفته بود و گفتند فردا مي آيد. من نيز به همراه نعمت عبدالههي و شمس الدين هاشمي و دونفر ديگر از بچههاي مخابرات كه حالا كم نبودند بعد از ظهر از ماشاءالله اجازه گرفته و نزديك شب به پادگان ششدار رسيديم. اميد حضرتي آشتياني و سعيد محمديان و حميد مسكراني را ديدم و در چادر آنها خوابيدم. فردا ديدم كه عراقيها از دو جبهه به سمت ايلام حمله ور شدند و نيت تصرف ايلام را داشتند. شهر ايوان در 60 كيليومتري مرز و در شمال ايلام به تصرف آنها در آمده بود و با وجود تونل به راحتي نمي توانستند به سمت ايلام بيايند كه تونل ارتباطي در اختيار ما بود و از جبهه بان روشان نيز شهر صالح آباد را تصرف كرده بودند! دهلران را نيز قبلش تصرف كرده بودند. تقريبا تمام راههاي ورودي شهر بدست دشمن افتاده بود. فقط راه دره شهر باز بود و احتمالا امكانات بايد از آنجامي رسيد. مردم ايوان به سمت فرمانداري ايلام آمدند و با مشتهاي گره كرده تقاضاي آرپي جي مي كردند كه با مسلح شدن آنها و يك حمله خوشبختانه عراق از اين شهر عقب نشيني كرد و شب پيام نماينده ايلام كه فكر كنم همين آقاي قنبري نماينده فعلي است براي تشكر از مردم ايوان پخش شد. ما هم در پادگان بيكار نبوديم و مرتب مهمات بار مي زديم كه آقاي جوزي تلفن پادگان را گرفت و من را خواستد و گفتند كه بايد به نيروي پياده اعزام شويم!
ادامه دارد
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 19:0  توسط علي محمد نظري
|
بنام خداي بزرگ
سلام دوستان گرامي. اگرچه سال تحصيلي شروع شده و واقعا وقت نوشتن ندارم اما بخاطر اينكه خاطرات جنگ را شروع كرده ام نيت دارم كه اقلا اين يكي را به اتمام برسانم.
بعد از نماز صبح ما را براي بازيابي روحيه با پادگان ششدار ايلام بردند و بعد از يك روز با به حوالي امامزاده پيرممد آوردند. مقداري بروبچههاي دانشجو را ديدم و ديداري تازه شد و روحيه گرفتيم. بعد از ظهر در حوالي امامزاده پيرممد در پناه يك كوه توپها را گذاشته بودند و ما يك 20 نفري مي شديم كه در كنار توپهاي 130 ميليمتري مستقر شديم. خوشحال بودم كه توپها بدست عراقيها نيفتاده است. نه سنگري داشتيم و نه جانپناهي در قسمتي از بالاي كوه يك فرو رفتگي وجود داشت كه آنجا مستقر شديم. شهريار از بچه هاي دانشجو كه كرمانشاهي بود را ديدم و خيلي از صبح تا شب با هم بحث مي كرديم. صداي بسيار دلنشيني داشت و بسيار بي ريا خدمت مي كرد. بعد از نماز صبح مي رفت و از پايين براي بچه ها آب مي آورد، كاري كه بچه ها به علت تنبلي خيلي سر آن چانه مي زدند. هر روز صبح يك ليوان آب نمك درست مي كرد و با آبليموي زيادي مي خورد و مي گفت براي سلامتي لازم است. با شهريار سر اين كه بزودي قطعنامه 598 پذيرفته خواهد شد بحث داشتم و او مثل آقاي نرگسي قبول نمي كرد كه اين كار نزديك است. ماشاءالله تعداد زيادي از فك و فاميلهاي خويش را به توپخانه آورده بود و با آن همه نيرو همه سر رفتن به ديدگاه چانه مي زدند و معمولا آقاي پاليزبان كه يك نيروي بسيجي ساده دل و با صفا بود مي رفت. به علت اين كه تمام كارهاي ديده باني را در 20 روزه گذشته من انجام داده بودم كسي به من نمي گفت بايد به ديدگاه بروي اگرچه من از كوهنوردي خوشم مي آمد. ديدگاه كه چه عرض كنم بايد حداقل ارتفاع 2000 متري سفيدكوه را بالا مي رفت ما نيز كار ارتباط با بچه هاي توپخانه را داشتيم. تلفن صحرايي به پاي توپها وصل نبود و گلوله گرفتن خودش حكايتي داشت و طرح تير را بايد با بيسمچي به پاي توپ مي برديم. صداي توپ 130 خيلي از 105 قوي تر بود و با هر شليك كلي خاك و سنگ از بالاي كوه روي سر و وضعمان مي ريخت. نه حمامي داشتيم و نه امكاناتي. شب شده بود كه خبر آوردند كه ايران قطعنامه 598 را پذيرفته است. به شهريار گفتم ديدي حدسم درست بود. 7 صبح فردا خودم را به چادري كه آقاي نرگسي داشت رساندم. شهريار و بقيه بچه ها براي شنيدن اخبار از راديو جمع شده بودند. آقاي هاشمي رفسنجاني گفت كه ما بالاخره از پيش شرط خودمان كه اول شروع كننده جنگ را معرفي كنند و بعد او را مجازات كنند گذشتيم و قطعنامه 598 را پذيرفيم. ديگر چيزي نمي شنيدم مثل ديوانه ها سرگيجه گرفته بودم. صحنه تلخي برايم اتفاق افتاده بود. همه در سكوت وحشتناكي فرو رفته بودند. من به ياد جسد تكه تكه شده ابراهيم پسر عمويم افتادم به ياد تبعيد شدن به ديدگاه توسط آقاي نرگسي كه جلوي روي من زانوي غم در بغل گرفته بود. به يك باره گريه بلندي سر دادم. آقاي نرگسي شديدا بغض كرده بود و به عنوان فرمانده خيلي بخودش فشار آورد كه گريه نكند و به بهانه آب بيرون رفت و مي ديدم كه چشمانش خيس شده است. اصلا از دستش عصباني نبودم. يك پاسدار جسور و لاغر اندام و مخلص به تمام معنا بود و واقعا فرماندهي برازندهاش بود. هيچوقت حتي زماني كه دوره تبعيدي ديدگاه را مي گذراندم از دستش عصباني نبودم. راضي بودم به رضاي خدا. خيلي تلخ بود خيلي تلخ!! عراقيها شب جشن گرفته بودند و از ساعت 9 تقريبا تا 9 و نيم فقط با گلوله هاي رسامشان به سمت آسمان روي اعصابمان راه مي رفتند.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 18:58  توسط علي محمد نظري
|